عشق


جودی ابوت Close
تبلیغات در بلاگ اسکای

: شعر

 هوس باد بهارم سوی صحرا برد...

باد بوی تو بیاور و قرار از مابرد... .

 

ما ز هر صاحبکده یک شهر کار آموختیم،

خنده از گل؛

                                      گریه از ابر بهار آموختیم.

 

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق ،

                             هر دم آید غمی از نو به مبارک بادم.

میخورد خون دلم مردمک عشق و سزاست،

                               که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم.

 

خندیدم،خندید...اشکام راه افتاد.اونم شُر شُر گریه کرد،دلم براش سوخت؛نازش کردم ولی دستم سوخت آخه ...دلش گُر گرفته بود.

 

خداوندا!نمی دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است،چه ذجری می کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است.

 

صبر بر جور و جفای تو غلط بود،غلط

                                         تکیه بر عهد و وفای تو غلط بود،غلط.



: هم بهار بود،هم پائیز
خیلی سخته توی پاییز با غریبی آشنا شی اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی خیلی سخته یک غریبه به دلت یک وقتی بشینه بعد اون بگه که هرگز نمی خواد تو رو ببینه



: دفتر شعر من

به نام خدا...

کاش سرنوشت جز این می نوشت...

 

در دلم عشق تو خاموش نگردد هرگز...اولین عشق فراموش نگردد هرگز!

نازنینم...نازنینم...

          چه دعا بهتر از این؟

                    خنده ات از ته دل...

                                    گریه ات از سر شوق...

نبود هیچ غروبت غمگین!

 

خدایا بشکن این آینه ها را،که من از دیدن آینه سیرم

                          مرا روی خوشی از زندگی نیست،ولی از زنده بودن ناگزیرم.

 

بیستون را عشق کَند،شهرتش فرهاد برد...!؟!





: چند تا جمله...

زندگی مثل بازیه شطرنج می مونه اگه کسی می بره دلیلش این نیست که خوب بازی می کنه،دلیلش اینه که تو اشتباه می کنی....!

 یه روز وقتی به گل نیلوفر نگاه می کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شاید منم یه روزمثل گل نیلوفر تنها بشم. سریع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتی که میبینم خودم مرداب شدم دنبال یه گل نیلوفر می گردم که از تنهایی نمیرم و حالا می فهمم گل نیلوفر مغرور نیست اون خودشو وقف مرداب کرده

از چاپلین پرسیدند خوشبختی چیست؟گفت فاصله ی این بد بختی تا بد بختی دیگر.





: این نیز...

 

پادشاهی درویشی را گفت:جمله ای گو که در لحظات غم شاد گرداند و در لحظات شادی غمگینم سازد، درویش گفت:"این نیز بگذرد".





: چند تا شب نوشته:

اینم چند تا از نوشته های خودم که تو تمیز کردن کمدم یافت شد:

 

 

۴)اون رفت:

خدایا اون رفت ، همه چیزم بود اما نموند باهام،رفت و شکستنی ترک خورده ام رو شکست ...خدایا نمی دونم چرا و چطور؟!؟ کی چی بهش گفت که حتی نگام هم نکرد ... اون که دلش نمیومد من آهم دربیاد سیل اشک هامو نادیده گرفت...نمی دونم...ولی مهم نیست،مهم نیست،مهم اینه که بین این همه آبی،سیاه سیاهم،سخت سخت...مهم اینه که خورد شدم ولی نریختم...تکه تکه شدم اما...متلاشی نشدم...برگشت ...!برگشت و با دیدنش همه ی وجودم فرو ریخت و اون باز هم رفت ... فقط اومد تا مطمئن بشه تموم شدم...شکستم و له شدم...غریب غریب شدم... . خدا می دونی چرا دارم باهات درد و دل می کنم؟آره خدا؟چون هزار بار گفتن خدا غریب نوازه ...ای خدا...کجایی؟کجا بودی وقتی رفت و شکستم؟وقتی که اومد و با اون برگشت کزایی خردم کرد؟کجا بودی خدا؟چرا اون؟تو که می دونستی دلم فقط به عشق اون می تپه!آخه جرم من چی بود ؟این قدر سنگین بود که باید اون دلمو،غرورمو،وجودمو...می شکست؟آره؟چرا حرف نمی زنی خدا؟چرا نمی گی که دارم خواب می بینم؟هان؟چرا ها روی لبام ماسید...دنیام رفت خدا دنیاتو نمی خوام...همه چی مال خودت ...اونی که مال من بود مال دیگری شد...حالا مال دنیا رو می خوام چی کار؟؟؟خدا می دونی چیه؟اون رفت..باشه ،رفت...پس بذار منم برم...خدا می شنوی؟

 

 ۲)ای خدا:

خدای من ...چقدر دوستت دارم...می خوام ساده و خاکی همه ی احساساتم رو بهت بگم...می خوام بگم ای خدا من اینم...همین جوری قبولم داری؟خدا این جوری دوستم داری؟من اینم سرا پا گناه و اشتباه...چی کار کنم که بدونی پشیمونم؟...خدا من باورت دارم، می فهممت ،ولی خب تا حالا این بودم...خدا فکر کن یه خسته،یه تنها،یه بی کس اومده به پات بیفته،من این آدمم منو می خوای؟؟؟مگه نگفتی تو یه قدم بیا من هزار تا؟!خدا هزار قدم اومدم،کجایی؟؟نکنه بری و تنهام بذاری!خدا من بهت نیاز دارما،خدا نذاری این موجودات دو پایی که ساختی خوردم کنن؟خدا نری بذاری بشکنم ها !اومدم بگم هوامو داری؟خدا خیلی وقته فهمیدم فقط تو رو دارم...خدا دارمت؟؟!نمی دونم دستام روی این کاغذ دنبال چی می گرده که این جوری آشفته حرکت می کنه...خدا دلم یه لحظه گرفت،یه لحظه خیلی بی کس شدم،فکر کردم نکنه تو نیستی ؟آخه من که جز تو کسی رو ندارم که از دست بدم...فقط تویی .

خدایا به من دِیـن داری...می دونی چرا؟چون بیا این همه سنگ و سختی این همه احساس کنترل نشدنی رو تو وجود کوچیک من قرار دادی،پس حداقل وایستا کنارم بذار تا هر وقت احساسم ارضا شه رو شونه هات گریه کنم... .

 

۳)دل من:

دل من بسته دیوونه بازی ... به خدا خسته شدم ،بسته این مجنون بودن...چند سال پیش وقتی سپردمت دست اون فکر کردم دلم اسیر دستای مردونه ای شده که هر جا بره ازش حمایت می کنن چه می دونستم اون دستا به یه دستای دیگه عادت می کنه؟آره دلم رسم دنیا بی وفائیه...گریه نکن...تو رو خدا گریه نکن به خاطرش...اگه رفت بذار بره...یه روز می فهمه هیچ دلی مثل تو براش نمی زد...غصه نخور...بابا جون غصه نخور...اشکاتو پای اون نریز،دیگه سیل اشکاتم جلوی رفتنشو نمی گیره...تو رو خدا زجه نزن...مگه از دستای این دنیای نامرد چی دیدی که به دستای آدماش دلبسته شدی؟تو رو خدا دیگه بسه...دیگه بسته همه چیز تموم شده...خاطره هاش حروم شده...هر چی بود همش گذشت تموم شده...یادته می گفتم آخه عزیزم...بت تو رفتنیه..؟حالا هم تموم شده ،گریه نکن...یه روزی بهش می گفتم عشق  تو تو دلمه درش قفل می کنم بیرون نره یادت میاد؟عشقشو برداشت و رفت مونده الان شکسته های قلکم ،گریه نکن ...می گن هر چی که از دل بیرون بیاد به دل هم می نشینه...عشق من از دلم بود پس چرا به قلب اون نفوذ نکرد نمی دونم،همه چیز تموم شده تو رو خدا گریه نکن...دل من دور این آدما رو یه خط بکش ،من و تو خدا رو داریم به خدا،گریه نکن... یادته بهش می گفتم دل من غصه داره... من فدای غصه هات تو رو خدا گریه نکن...آره رفت...بذار بره ،آب و آیینه بیار تو رو خدا گریه نکن... شنیدم پشت مسافر گریه خوبی نداره...می دونم دوستش داری اما دلم گریه نکن... دلکم،دل دلکم...قسمت عشقمون چی بود؟بنا بود این طوری شه پس بیا و گریه نکن . آخه این دنیا ی مغرور واسه ما خوبی نداشت... به بدی عادت داریم پس واسه اون گریه نکن...اشکاتو به پاش نریز،تو رو خدا گریه نکن...دل من ،اشک های من هم جاریه ،بیا و مردی بکن بذار بره ،گریه نکن،ما هم ای دل به خدا خدا داریم مهربونه...بذار هر چی اون می خواد بشه بره گریه نکن... .





:

love

سلام...سلام... دوباره این دل دیوونه واست دلتنگهD:دلم گرفته بچه ها...خوبه که می تونم بیام این جا بنویسم و کلی دوست خوب پیدا کنم... . و البته با دوستای خوبی که دارم حرف بزنم.





: سلام

ااااااااااااوووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووه

امتحان امتحان.... اونم از نوع نهاییش...حالم دیگه از درسو کتاب به هم می خوره...ولی چه کنیم؟

راستی بچه ها دارم کنکوری میشم دیگه کم میام نت ها...می دونم دلتون برام تنگ میشه

خب منم دلم براتون تنگ می شهولی میامبرام دعا کنید ها... .

خدایا همه ی اینا یی که امسال امتحان نهایی دارن و کنکور با اونایی که سال دیگه دارن رشته ای که می خوان رو قبول شن منم توشون...





: من مقصر نبودم به خدا

سلام

امروز دلم گرفته...

می دونی فکر می کنم شاید من لیاقتشو نداشتمو به راه های بدی کشیده مس شدم اگه خوشگل بودم ولی خب این چه دنیائیه؟هیچ کس نمی گه بابا طرف سوادش فلا ن جوره اخلاقش خوبه،مهربونه،درک میکنه،میفهمه،وفا داره ... فقط همه سرزنشت می کنن که چرا این شکلی ایی؟چرا فلان عضو صورتت فلان جوره؟بابا خب اونایی که دست من بود همه شون بهترینن این که دیگه دست من نبوده این که خدا از من راجع بهش نظر خواهی نکرده بود...من که این قیافه رو انتخاب نکردم...آخه مردم صورت پرست ازآزاره بقیه از در آوردن اشک اونا چه لذتی میبرن؟





عشق : اینم از دنیای اسکناسی مون:
منو ببخش عزیز من اگه می گم باهام نمون
 
دستای خالیمو ببین آخر قصه رو بخون
 
 ترانه ای رو که برات گفته بودم فروختمش
 
با پول اون نخ خریدم  زخم دلم رو بستمش
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو ازمن بگیر من واسه تو خیلی کمم
 
بین من و تو فاصله است  یک در سرد آهنی
 
من که کلیدی ندارم   تو واسه چی در می زنی
 
این در سرد لعنتی  شاید که نخواد وا بشه
 
قلبتو بردار و برو قطار داره سوت می کشه
 
همسفر شعر و جنون عاشق ترین عالمم
 
تو عشقتو از من بگیر من واسه تو خیلی کمم




: دوباره دلم قیل قیلیه

دلم خیلی گرفته.تنهایی هم بد دردیه ها.دلم می خواد سرمو بذارم رو شونه های یه دوست خوب و کلی گریه کنم.

ولی دوست خوب کجا بود؟

 





:
از جوجه تیغی کوچولو پرسیدم بزرگ ترین آرزوت چیه؟ معصومانه نگاهم کرد و گفت: بغلم می کنی



: اشتباه من بود
)-: گر کسی یک‌بار به تو خیانت کرد، این اشتباه از اوست. اگر کسی دوبار به تو خیانت کرد، این اشتباه از توست



:

 

 





: اینم یه شعر از خودش‌:-d
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من --------- وین حرف معما نه تو خوانی و نه من

هست از پس پرده گفتگوی من و تو --------- چون پرده برانند نه تو مانی و نه من





: یه نظر قشنگ
منو بی تو عذاب شب شمردن، منو بی تو گریه دل سپردن، منو از مرگ لحظه جان گرفتن، منو در ماتم هر لحظه مردن

من آپم بدو بیا
°°°°°°°°°°°°|/
°°°°°°°°°°°°|_/
°°°°°°°°°°°°|__/
°°°°°°°°°°°°|___/
°°°°°°°°°°°°|____/°
°°°°°°°°°°°°|_____/°
°°°°°°°°°°°°|______/°
°°°°°°______|_________________
~~~~/______________________\~~~ ~~~~
~~~~~/ _________ _________ _\
~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~
,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-.¸.....
*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~*´¨¯¨`*•~-.¸,.-~* ¯´¨ ¨`*•~-
.¸.....................
خواستی بیای.....واست وسیله هم ....فرستادم.......با ....قایقم بیا........تا....غرق.........دریامون نشی



: باد و من و تو

نه از خاکم نه از بادم... نه در بندم نه آزادم ...نه آن لیلا ترین مجنون ، نه شیرینم، نه فرهادم ...فقط مثل تو غمگینم... فقط مثل تو دلتنگم... اگر آبی تر از آبم ،اگر همزاد مهتابم ،بدونه تو چه بی رنگم... بدونه تو چه بی تابم...!!!

 

وقتی تو هستی سه نفریم: من و تو وخاطره...

وقتی تو میری چهار نفر می شیم:من و تنهایی و اشک و غم...!





:

تو مرا می فهمی
من تو را می خواهم
وهمین ساده ترین قصه یک انسان است
تو مرا می خوانی
من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم
و تو هم می دانی
تا ابد در دل من می مانی

 

 

روزی روزگاری یه پرنده ای زخم خورده در دنیا داشت واسه خودش زندگی می کرد.تنهای تنها بدون هیچ همراهی.دلش می خواست همراهی داشته باشه.اما نه با خودش می گفت همون بهتر که تنها باشم.
یک روزی یک نفر این پرنده رو دید.گفت این پرنده رو مال خودم می کنم.یک لونه درست کرد گذاشت رو پشت بومشون گفت اینجا نگرش می دارم.حالا وقت این بود که پرنده رو مال خودش کنه.رفت پرنده رو بگیره.به پرنده گفت حاضری مال من بشی؟گفت من نمی تونم مال کسی بشم تو این دنیایی که هیچ کس از معرفت و وفا بویی نبرده چطور می تونم به کسی اعتماد کنم و رو بامش بشینم.چه تضمینی هست که بعدا منو با سنگ از رو بامشون فراری نده؟.من به خودم قول دادم رو بام کسی نشینم.گفت حالا یک مدت رو بام ما بشین همه که مثل هم نیستن.من با بقیه فرق دارم.تو منو نمیشناسی.اگه می شناختی این حرفو نمی زدی.پرنده گفت باید فکر کنم.رفت و با خودش فکر کرد.با خودش گفت این دفعه با خودت بجنگ مقاومت کن ببین توانت چقدره.
فرداش رفت و گفت باشه از امروز من پرنده ی توام.به پرنده گفت اگه از امروز مال منی نباید رو بام کس دیگه ای بشینی.فقط باید پرنده ی من باشی.پرنده با خودش فکر کرد و به خودش گفت خب من که کسی رو ندارم بعد بلند گفت باشه رو بام هیچ کسی نمی شینم.روزها گذشت و گذشت و گذشت.هر روز صاحب پرنده می اومد تا پرنده رو ببینه.اما پرنده حواسشو این دفعه جمع کرده بود.نمی خواست پرواز کردن یادش بره.هر روز چند ساعت می رفت پرواز می کرد.اگه یک کم دیر می کرد صاحابش دیوونه می شد زار زار گریه می کرد.می ترسید یا واسه پرنده اتفاقی افتاده باشه یا رو بام کس دیگه ای نشسته باشه.
یک روز صاحب پرنده می خواست ببینه پرنده دوسش داره یا نه.گفت آهای پرنده دیگه نمی خوام اینجا باشی.برو.پرنده پرواز کردن خیلی خوب یادش بود.بدون هیچ حرفی بال هاشو باز کرد و رفت.اما هنوز دور نشده بود که صاحبش احساس تنهایی کرد فریاد صاحبش رو شنید که می گفت برگرد.من بدون تو نمی تونم.پرنده برگشت.بازم رفت تو لونه.روزها به همین منوال می گذشت و پرنده هنوز پرواز کردن فراموشش نشده بود.اما دیگه کمتر پرواز می کرد.خود پرنده هم دیگه داشت به صاحبش اعتماد می کرد.
یک روز بازم صاحبش اومد پرنده رو امتحان کنه.گفت می خوام فراموشت کنم.پرواز کن و برو.پرنده این دفعه براش سخت شده بود.اما بعد از چند دقیقه گفت باشه میرم.بالهاشو باز کرد و پرواز کرد.باز صاحبش احساس تنهایی کرد فریاد زد پرنده برگرد.برگرد.من بدون تو نمی تونم.باز پرنده برگشت.روزها گذشت و گذشت و گذشت.دیگه پرنده از بام بلند نمی شد.اصلا پرواز نمی کرد.یک روز صاحبش بهش گفت پرنده دیگه مثل اولا دوست ندارم.پرنده خواست پرواز کنه.ولی دید بالهاش دیگه توان پرواز ندارن.
صاحبش فهمید .ذوق کرد که پرنده پرواز کردن یادش رفته.پرنده گریه ش در اومد.آخه به خوش قول داده بود نباید پرواز کردن یادش بره. پرنده نتونست پرواز کنه و از اون روز این پرنده بود که می ترسید صاحبش بیرونش کنه.دیگه صاحبش واسش فرقی نمی کرد پرنده رو بام باشه یا نه.آخه مطمئن بود پرنده پرواز کردن یادش رفته ضمنا از تنهایی دیگه در اومده بود.این پرنده بود که منتظر می موند تا صاحبش بیاد.
از اون روز دیگه پرنده یک روز خوش ندید.آـخه صاحبش فهمیده بود حتی اگه پرنده رو با سنگ هم بزنه پرنده تمی تونه پرواز کنه.واسه همین هر موقع می اومد پرنده رو می دید با سنگدلی یکی دو تا سنگ می زد به پرنده .پرنده ی بیچاره که پرواز کردن یادش رفته بود نمی تونست پرواز کنه.مجبور بود تحمل کنه و صاحبش انقدر به پرنده می خندید که هر روز واسه اینکه بیشتر بخنده سنگ های بزرگ تری رو به پرنده می زد.تا اون روز شوم رسید.صاحبش اومد.پرنده خیلی خوشحال شد.اما این دفعه سنگدل واقعا می خواست پرنده رو نابود کنه.دستش رو بلند کرد و سنگ بزرگی که به اندازه ی کل جسم پرنده بود به طرفش پرتاب کرد.پرنده دیگه نتونست تحمل کنه.از پشت بام افتاد.خواست پرواز کنه اما نشد.بالهاشو باز کرد.زخمی شده بود.دلش به حال خودش سوخت.اما دیگه رو زمین بود.حرکت کرد.چشماش پر اشک بود.
از اون روز تا حالا پرنده دیگه پرواز نکرده.دیگه آواز نخونده.دیگه دونه نخورده.فقط یک گوشه ای نشسته تا عمرش تموم شه

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن

مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست....

در کویری سوت وکور در میان مر دمی با این مصیبت ها

صبور صحبت از مرگ محبت مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است


ای صمیمی ای دوست گاه بی گاه لب پنجره خاطره ام می آیی

ای قدیمی ای خوب ! تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم

 

هیچکس باور نداشت // هیچکس کاری به کار من نداشت // بنویسید بعد مرگم روی سنگ // با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ // او که خوابیده است در این گور سرد // بودنش را هیچکس باور نداشت

 





: انعکاس
وقتی از دنیا و آدماش خسته شدی ، برو توی کوه و داد بزن : آیا بازم امیدی هست ؟ اونوقت تو جواب میشنوی : هست ، هست ، هست



: قسم
اگه از بوی گلی خوشت نیومد تو رو خدا ساقه هاشو نشکون . . . !



: ادمک
ادمک اخر دنیاست بخند...ادمک مرگ همین جاست بخند...دست خطی که تو را عاشق کرد،شوخی کاغذی ماست بخند...ادمک خر نشوی گریه کنی،کل دنیا سراب است بخند...آن خدایی که بزرگش خواندی به خدا مثل تو تنهاست بخند...



: حوصله ام سر رفته

سلام. خوبید؟

امروز کلی حوصله ام سر رفته با این که از تعطیلات دو روزه خیلی خوشحالم ولی این طوری انگار تو خونه حبس شدیم منم که تمام برنامه ها ی کامپیوترم تو عوض کردن ویندوز پاک شده هیچی ندارم.کلی حوصله ام سر رفته دارم دیوونه میشم





: اندازه ی عشق




: چند شعر

چه قدر حقیرند مردمانی که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه اراده‌ی دوست نداشتن ، نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن؛ با این حال مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

سوختم باران بزن شاید تو خاموشم کنی /

شاید امشب سوزش این زخم ها را کم کنی

آه باران من سراپای وجودم آتش است /

پس بزن باران بزن شاید تو خاموشم کنی

 

هی فلانی زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده
آن هم از عزیزی که تو دنیا را جز با او وجز برای او نمیخواهی

 

 

مستم از جام تهی، حیرانیم
باده نوشیده شده پنهانی





: شیرین و فرهاد

نانوا هم جوش شیرین می زند

                                          

                                                بیچاره فرهاد...





:

دوست داشتن دل می خواهد نه دلیل .... از

ته ته ته دل دوستت دارم ... بی دلیل





: مسئله ای نیست

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست
بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست

گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن
گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست

پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف
تو رفتی ودگر اثر از چلچله ای نیست

گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت
جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست

رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست





:

گفتی که مرا دوست نداری گله ای نیست

بین من و عشق تو ولی فاصله ای نیست


گفتم که کمی صبر کن و گوش به من کن

گفتی که نه، باید بروم حوصله ای نیست


پرواز عجب عادت خوبیست ولی حیف

تو رفتی ودگر اثر از چلچله ای نیست


گفتی که کمی فکر خودم باشم و آن وقت

جز عشق تو در خاطر من مشغله ای نیست


رفتی تو خدا پشت و پناهت به سلامت

بگذار بسوزد دل من مسئله ای نیست

 

خدا خدا خدایا اگر به کام من جهان نگردانی جهان بسوزانم اگر

خداخدایا مرا بگریانی من اسمانت را ز غم بگریانم

 

 

چه سخت است این که مردی را به دل غم باشد اما اشک نتواند.


دلش را درد جانسوزی بسوزاند ولیکن گریه نتواند.

 

 





:

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام اسمتو برای من قشنگ ترین آهنگه

 

نمی گویم فراموشم نکن هرگز ولی گاهی به یاد اور رفیقی را که میدانم نخواهی رفت از یادش...

 

از نگاهت می شود فهمید/که هنگام جدایی /سخت نزدیک است/مرا نه تاب ماندن هست /نه پایی برای /رفتن از اینجا/ تو را هرگز نمی دانم/ چگونه با چه رویی / بی من تنها/جدا/ تنها بسوی خانه خواهی رفت/این صدای پا ی تردید است/می گوید به من :/ باید که تنها رفت / می روم ،اما/ تورا در یاد خواهم داشت

 

نیازُ تو خودم کُشتم که هرگز تا نشه پُشتم زدم بر چهره ام سیلی که هرگز وا نشه مُشتم من آن خنجر به پهلویم که دردم را نمی گویم به زیرِ ضربه های غم ، نیفتاد خم به ابرویم مرا اینگونه گر خواهی دلت را آشیانم کن من آن نشکستنی هستم بیا و امتحانم کن





:

دادگاه رسمیست...متمهم را به جایگاه بیاوردید...(متهم را به جایگاه آوردند)...سوگند یاد کن به کتاب مقدس که همواره حقیقت را بگویی...سوگند یاد میکنم به نام عشق که هر چه به نام عشق باشد حقیقتی بیش نیست چرا که والاتر از آن نیافتم و خدا نیز عشقیست بزرگ...کیستی؟...عاشقی کهنه کار...جرمت ؟...دوست داشتن...همین؟...آری/جرمیست بس بزرگ دوست داشتن نامهربانی در این دنیا ی بی رحم و بی احساس...پس میپدیری؟...چیزی برای انکار ندارم /عشقم از هر ذره ی وجودم هویداست...مجازاتش کنید/اعدام...(چوبه ی سرد دار...معشوق و عاشق)آخرین حرفت چیست؟...سکوت...سکوت...سکوت.../فریاد میکند: آمدم به نام عشق..می روم به نام عشق شاید تو روزی بدانی راست گفتم آن روز زیر باران که گفتم مهربانم دوستت دارم.

 

دوباره دلم واسه غربت چشمات تنگه دوباره این دل دیوونه واست دل تنگه وقت از تو خوندن ستاره ترانه هام اسمتو برای من قشنگ ترین آهنگه

 

چون بسی ابلیس آدم روی هست پس به هر دستی نباید داد دست

 

اگر این روزها حال و هوایم سخت باییر یست / شبیه قاصد بی طاقت و از خود گریزانم/ ولی با عشق تو جاوید چون ققنوس خواهم ماند /اگر باور نداری امتحانم کن بسوزانم

 

جامی که به دست توست کج دار و مریز// چون وصال آمد غمش از دل گریخت آن سبو بشکست و آن پیمانه ریخت

 

در این دنیا که حتی ابر نمی گرید به حال ما همه از من گریزانند تو هم بگذر از این تنها

 

هرکس بد ما به خلق گوید ما صورت او نمی خراشیم ما خوبی او به خلق گوئیم تا هر دو دروغ گفته باشیم

 

 





: خدا

اگه بی هوا کسی وارد زندگیت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه بی

محابا دلها قبل از دستها بهم گره خورد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! , اگه

گریه هات تو خنده غفلت دیگران شنیده نشد تا خورد نشی ؛ بدون تنها

محرمت "خدا" بوده ! , حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائی خفت

کرده ؛ شک نکن تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع یه بهونه

واسه نوازشت گیر آوورده ! آخه می دونی ؟ : "خدا" خیلی تنهاست





: تکست از دختر دایی های گلم الناز و ساناز

زندگی مثل بازی حکمه ... مهم نیست که دست خوبی داشته باشی ، همه اینه که یار خوبی داشته باشی...اون وقت می تونی بازی با خته رو ببری

 

کدامین شاخه ی گل زیبا را تقدیم تو کنم که وجودت عطر تمام گل هاست.

 

 





: جرم...

من به عشق منتظر ماندن

                   همه صبر و قرارم رفت...

                                 عشقم مرد...

                                              یارم رفت... .

 





: سلام

امروز...امشب...هرشب...فقط تویی. چرا ارومم نمیذاری؟

چی کار کردی که من این طوری شدم؟

 

((تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم؟...شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم!))





: این هم از خودم برای تنهایی هام

bibbbb bippppppp لطفا بعد از شنیدن بوق پیغام خود را بگذارید... سلام خدا... نهالم... یه نهال تنها... یادته 16_17 سال پیش یه روز که حوصله ات سر رفته بود منو ساختی؟ اون موقع نمی دونستم چرا ولی الان فهمیدم... آخه بنده هات یه خفت کش کم داشتن... نمی دونم شاید هم من ... شاید رو ولش کن خدا جون نمی دونم الان کجایی؟ شاید دنبال بر آورده کردن نیاز های دیگران ولی خدا ... خدا جون ... یه خواهش دارم... فقط یکی... هر چی میخواد بهش بده... همین برام بسه. دوستت دارم . مواظبش باش...

 

 

 

سلام... نازنینم امروز بعد از پرسه زدنی طولانی در کوچه پس کوچه های تردید آمدم تا سلامت کنم...آمدم تا ببویمت آخر می دانی تو بوی همان شب بو ها را می دهی که آن روز از باغچه ی حیاطتان برایم چیدی... آمدم تا به یاد بیاوری که تو را می پرستیدم و هنوز هم... گل زیبای من بدان هر کجا که آسمان سقف نگاه آتشینت باشد آنجا قلبیست که تو را می جوید و تپشی که یاد تو آن را به حرکت می آورد.هر گاه تنها شدی بدان آن لحظه من در کنجی نا امیدانه تو را می بویم و می جویم و از اشک چشمانت هزاران بار در خود خرد خواهم شد.

رویای مستی ام ... هر گاه شهپر پروانه ای گرمای خواب را از چشمانت ربود غمگین مشو... بدان که کابوسی تلخ رویایی شیرینت را به تباهی می کشیده.و من آن پروانه را راهی دیار چشمانت کرده بودم تا کابوست را به چشمان من بیاورد شاید که مهربانم آسوده بخوابد... و همیشه بدان گرچه نیستم ولی همیشه هر جا که باشی نگران و مضطرب در پی تو روانم پس مواظب خودت باش... .





آخرین مطالب

ویرایش قالب : PO0y@N